تبليغاتX
آزادی
وقتی همه چیز توی زندگیم عادی میشه اون موقع است که حس نوشتن هم توی وجودم خاموش میشه. اگه این مدت طولانی وبلاگ رو آپدیت نکردم دلیلش همین بوده و بس که زندگی به شدت عادی بوده و من هم به شدت مشغول زندگی کردن. الان هم که دارم این رو می‌نویسم شاید این احساس توی وجودم باشه که اون خلا همیشگی رو باز حس می‌کنم. این خلایی رو که می‌گم اصلا قابل توصیف نیست و با هیچ چیز هم نمیشه پرش کرد. نمی‌گم از زندگی لذت نمی‌برم من خودم رو جوری بار آوردم که از هر لحظه زندگی سعی می‌کنم لذت ببرم ولی گاهی، هر از چند گاهی، حس غریبی به دلم رخنه می‌کنه که قابل توصیف نیست و دوای اون هم معلوم نیست ولی نوشتن کمک می‌کنه که سریعتر به حالت عادی برگردم.

اما چه خبر....
تویه این مدت اعتراف می‌کنم به شدت آلوده پول شدم چیزی که زیاد خوشم نمی‌یاد. پول چیز بدی نیست ولی اینکه آدم آلوده پول بشه و مجبور باشه که شب و روز جون بکنه تا پول دربیاره یه مقداری حداقل برای من عذاب آوره زیاد دوست ندارم زندگیم طوری بشه که برده پول بشم و مجبور باشم از خوشیهای زندگی بگذرم تا به پول برسم. همون بهتر که هیچ پولی نداشته باشم ولی از زندگی لذت ببرم. البته نمی‌دونم توی این دوره چطور میشه بدون پول از زندگی لذت برد.... شاید بعدا یه فکرایی برای این قضیه بکنم.....

امروز .... یا بهتر بگم دیروز هم که 16 آذر روز دانشجو بود و مراسم عجیب و غریبی توی دانشگاه ما برگزار شد که به نوعی لذت‌بخش و به نوعی زجرآور. فلسفه وجود همچین جشنهایی لذت بردن از لحظات ولی اینکه من چقدر از این لحظات لذت بردم رو دقیق نمی‌دونم. من همیشه وقتی توی محیطی قرار می‌گیرم که احساس یکی بودن با جمع رو ندارم زیاد بهم خوش نمی‌گذره در واقع وقتی به بقیه نگاه می‌کنم و می‌بینم که دنبال چیزایین که هیچ رغبتی حتی به فکر کردن به این موارد ندارم احساس غربت توی جمع بهم دست میده. حس غریبیه توی جمعی باشی در حالی که دوستان زیادی هم داری ولی حس کنی که غریبی. زندگی می‌تونه خیلی وحشتناک باشه. درسته همیشه این وحشتها برای من مقطعی بوده و آدمی نیستم که محیطی رو که دوست ندارم تحمل کنم.

همون حس خلایی که گفتم بیشتر موقعی ظاهر میشه که همچین اتفاقاتی برای من بیفته شاید بین حس غریبی توی خاک خودت با اون حس خلایی که می‌گم ارتباط تنگاتنگی داشته باشه. احساس می‌کنم اینجا خاک من نیست ......
+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط فرهاد |

مثلا قرار بود سال جدید تند تند وبلاگ رو آپدیت کنم ولی به نظر می یاد اوضاع همونجور مثل قبله یعنی باید حال و حوصله اش باشه که وبلاگ آپدیت بشه. آخرین پستی که زده بودم برای سال پیش بود یعنی این الان اولین پست سال جدید هستش. از وقتی وارد ۸۶ شدیم همونطور که قبلا هم پیش بینی کرده بودم اتفاقات جدید شروع شدن ولی این دفعه واقعا خیلی فرق داره اتفاقاتی که امسال برام داره می افته خیلی جالبتر از گذشته هستش. زندگی رو دارم از یک بعد دیگه ای تجربه می کنم که برام جذابیت خاصی داره. این مسئله رو بنا به دلایلی هنوز نمی تونم کامل براتون توصیف کنم ولی اگه بعدا فرصتی باقی باشه حتما در مورد شکل جدید تجربه زندگی براتون می نویسم.

هفته پیش تهران بودم واقعا هفته جالبی برام بود. خوب مثل هر سال تصمیم گرفته بودم که نمایشگاه کتاب رو از حضور خودم بی نصیب نزارم. البته امسال چندتا از بروبچز هم اونجا بودم و کلی بهمون خوش گذشت، یه نصف روز رو اگه حساب نکنیم. چون بنا به دلایلی کاملا ناشناس (و شاید شناس) حالم گرفته بود و حال و حوصله خوبی نداشتم. کلا اگه اون نصف روز و البته شب همون روز رو حساب نکنیم هفته قبل فوق العاده بود. شب همون روز رو هم که به شکل کاملا متفاوتی گذروندم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم من یه شب تویه یک مسافرخونه ای که خدا می دونه درجه چند بود بخوابم. اون شب اوضاعی پیش اومد که مجبور شدم دنبال هتل بگردم تا شب رو حداقل بیرون تویه پارک نخوابم. خدا شاهده به هر هتلی که سر زدم یا تلفن کردم بهشون گفتن که ظرفیتشون تکمیله از بهترین هتل شهر بگرید تا یک هتل دو ستاره تویه یک کوچه با هزارتا پیچ. نمی دونم چطور شده بود که اون شب همه هتلهای شهر مثلا بزرگ تهران پر شده بود. بالاخره راضی به همون مسافرخونه نزدیک راه آهن شدم. فکرش رو بکنید شب قبل رو چطوری گذرونده بودم و اون شب کجا بودم. حالا اگه از بوی خوش اون اتاق بگذریم و اینکه بنا به دلایلی چراغ رو تا صبح خاموش نکرده خوابیدم می تونم بگم حداقل ۵ بار طول شب با صداهای عجیب غریبی که از تویه سالن مسافرخونه به گوش می رسید از خواب بلند شد. آخه یکی نیست به این جماعت مسافرخونه ای بگه نصف شب این صداهای عجیب و غریب چیه که ایجاد می کنید. فکر یکی مثل من رو که مجبور فردا صبح زود بلند شه رو نمی کنید فکر چهار نفر دیگه رو که با خانواده اونجا هستن رو بکنید.

خدا نکنه روزی مجبور بشم با خانواده شب رو تویه همچین جایی بگذرونم فکر کنم اگه همچین روزی باشه دیگه آخرین شب زندگی من میشه. تنهاییش تویه اون بازداشتگاه بودن خودش عالمیه. وقتی فکر می کنم به تفاوت بین مردم این نقطه از شهر تهران با بخش غربیش دیگه چیزی نمی تونم در توصیف این شهر بگم. البته نمیشه همه گناه رو سر اونوریها انداخت مسلما خود این افراد این طرفی هم گناهکارن که به همچین روزی افتادن. شاید اون یک شب هم برای من فرصتی بود که بیشتر در مورد این موضوعها فکر کنم. به هرحال این هم شبی بود از شبهای خدا همیشه نمیشه که تویه جای گرم و نرم گرفت خوابید باید اینجور اتفاقها هم برای آدم بیوفته که لذت همون خواب قبلی رو بیشتر از قبل حس کنه.

از اینکه به خودم این اجازه رو می دم که زندگی رو آزادنه تجربه کنم راضیم. اگه خدایی نکرده منم مثل بقیه آدمهایی می شدم که خودشون رو محکوم به زندگی کردن که هدفشون چیزی بیشتر از افکار محدودشون نیست بعد از چند سال که این دوران اوج جوانی رو از دست می دادم مطمئنم که افسوس می خوردم. حتی اگه اشتباهی هم تویه زندگی من باشه اینکه به خودم اجازه می دم اشتباه کنم به نظرم سبب میشه که هرروز بهتر از قبل فکر کنم چون تا اشتباهات کوچیک نباشن هیچ کس نمی تونه به هیچ جایی برسه. خیلی جالبه که بیشتر مردم به خودشون حتی اجازه نمی دن چندتا اشتباه کوچیک بکنن برای همین همیشه درجا می زنن چون می ترسن که قدم بردارن مبادا قدمی که برمی دارن جلویه پاشون خالی بشه. همین ترس از قدم برداشتن سبب میشه هیچ وقت به اون چیزی که می خوان نرسن. فکر نکنید وقتی از قدم برداشتن می گم منظورم قدمهای خیلی بزرگه نه حتی اگه انسان به خودش اجازه بده یک قدم در جهت آزادیهای خودش برداره خیلیه.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط فرهاد |

عجب سالی بود این ۸۵. کلا اتفاقاتی که امسال برای من افتاد خیلی عجیب غریب و جالب بودم. نمی گم سال خیلی خوبی بود. سالی بود که دوسش داشتم خیلی باحال بود. از اتفاقات مرموز و ناخواسته خیلی خوشم می یاد (البته از نوعه خوبش) ۸۵ هم که پربود از این اتفاقات و از هر لحظه اش سعی می کردم که زندگی رو کشف کنم و می تونم بگم موفق هم بودم. بزارین باهاتون رو راست باشم با وجود اینکه دنبال عشق یا هرچیزی تویه این مایه ها نبودم محور اصلی سال ۸۵ برای من همین یک کلمه بود یعنی عشق. چه به دنبال عشق و چه عشق به دنبال من.

قبلا یاد گرفته بودم که هرلحظه زندگی رو برای خودش زندگی کنم و همین کار رو هم امسال کردم واقعا لذتبخشه اینکه آدم به هیچ چیز فکر نکنه و فقط اون لحظه ای رو که توش هست دو دستی بچسبه و زندگیش کنه. نمی گم هدف نداشته باشه می گم حال رو فدای آینده نکنه. منم همین کار کردم یا می خواستم بکنم افراد زیادی رو با این حرکتهای من مخالف بودن ولی کاش اونها هم این موضوع رو می دونستن که وقتی فردای آدم مشخص نیست چرا باید امروز رو به پای فردا بدیم. معمولا وقتی که برنامه نویسی می کنم و یا وقتی که دارم یک مطلب علمی عمیق رو می خونم هیچ چیز رو دوروبر خودم احساس نمی کنم یعنی کلا زندگی من میشه اون برنامه ای که دارم می نویسم یا اون نوشته ای که دارم می خونم. دنیای خیلی کوچکی ولی این سبب میشه که بهترین استفاده رو از اون لحظه بکنم. حالا این موضوع رو سعی کردم که تویه محیط بزرگتری مثل کل زندگی آزمایش کنم درسته زیاد نمیشه گفت موفق بودم ولی نتیجه اش بی نظیر بود. حس آزادی که به آدم دست میده باور کردنی نیست اینکه دوروبر خودت رو نبینی (منظورم دید فیزیکی نیست) واقعا خیلی سودمنده اجازه ندادن به اطرافیان که زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بدن بهترین کاریه که هرکسی تویه زندگیش می تونه انجام بده. شاید برنامه نویسها بهتر این موضوع رو متوجه بشن. معمولا این آدمهای مرموز یعنی برنامه نویسها دنیای خاصی برای خودشون دارن رفتارهای بی منطق و غیرقابل پیش بینی. حتما یادم بمونه که بعدا در مورد این افراد که خودم هم شاید یکی از اونها باشم بیشتر بنویسم.

کلا همه اینها رو گفتم که بگم این سال هم تموم شد و فقط چیزی که برای من موند خوشیها و لحظات اون بود که ازشون استفاده کردم. چی برای شما مونده؟ همین الان به این سوال جواب بدین پشت گوش نندازین. تویه یک سال گذشته به خودتون اجازه دادین که احساس آزادی کنین یا نه کار، زندگی، درس، اطرافیان، دوست دختر یا هرچیزه دیگه ای این آزادی رو ازتون گرفته. الان بهترین موقع است که بتونین این مزاحمها رو کشف کنید و از زندگیتون بیرونشون کنید نزارید اینکار برای سال بعد بمونه همین الان. اگه نمی تونید کلا بیرونشون کنید تاثیرشون رو به حداقل برسونین. این توصیه رو از من قبول کنید و آخر ۸۶ سالتون رو با سال قبل مقایسه کنید خودتون متوجه میشید که چی شده. شما کی بودید و چی شدید. تنهاتون نمی زارم من هم همین الان این مزاحمها رو پیدا می کنم و کارشون رو تا سال تحویل که فکر کنم فردا باشه تموم میکنم. نزارید که زندانی افکار یا افراد یا هرچیز دیگه ای باشید آزادی رو برای خودتون از اول معنی کنید. نمیشه برای آزادی یک تعریف نوشت هرکسی باید خودش تعریفی از آزادی خودش داشته باشه.

یه چیز دیگه هست که می خوام بگم اینکه سال جدید همیشه با خودش اتفاقات جدید می یاره. همیشه اعتقاد داشتم اگه سال عوض میشه حتما چیزهای دیگه ای هم عوض خواهد شد پس خودم رو همیشه برای اتفاقات جدید آماده میکنم و همین انتظار برای اتفاقات جدید خودش هیجان خاصی داره که توصیف شدنی نیست. مطمئنم که سال ۸۶ برای همه شما و البته من سال خوبی هست شما هم اعتقاد داشته باشید اجازه بدید زندگی یکم بیشتر بهتون خوش بگذره. من خودم که کلا چند روز همه چیز رو تعطیل می کنم وفقط خوشگذرونی شما هم زیاد سخت نگیرید یه عیدی به خودتون تویه سال جدید بدید و بزارید این بزرگترین عیدی سال جدیدتون باشه.

راستی اون عشقی که اول پست گفتم عشق به زندگی بود نه یک فرد. سال ۸۵ برای من سال عشق به زندگی بود. انتظار نداشته باشین که من آزادی رو به پای عشق به یک نفر بفروشم.

امیدوارم هرچه زودتر سال تحویل بشه تا اتفاقات جدید هم شروع بشه ......

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط فرهاد |

دوستان 

زمان: یادم نیست ولی حدودا دو سه ماه پیش بود

مکان: همین دوروبر

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط فرهاد |

نمی دونم چرا این همه موضوع برای آپدیت کردن وبلاگ دارم ولی هروقت می خوام بیام وبلاگ رو آپدیت کنم یه جورایی میشه که کلا این موضوع از یادم میره. الان فکر کنم بیشتر از دو ماهه که پست جدید نداشتم ولی خداییش تو همین مدت چندتا موضوع خیلی خوب به ذهنم رسیده که بیام بنویسم حتی چندتا مطلب خوب هم آماده کردم ولی اصلا نشده که بفرستمش بالا. بهرحال حالا حتما حکمتی تویه این مسئله بوده که اینجوری شده.

ADSL هم که هفته پیش وصل شد دیگه باید از این به بعد بیشتر به فکر نوشتن باشم یعنی دلمم هم می خواد که بنویسم ولی نمیشه دیگه. حالا بیخیال این موضوع بزارید بگم از اتفاقاتی که تویه این مدت افتاد. کلا که امتحانات خوب بودن یعنی نمرات از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بهتر بودن کلی خرخونی کرده بودم که ترم قبل رو خوب رد کنم واقعا برام حیاتی بود. به خصوص درس هوش مصنوعی که نمره گرفتن از استاد رضوی کار هرکسی نیست کلی رو این درس حساب باز کرده بودم. یه نمره ۱۶ هم گرفتم که واقعا اعتماد نفس بالایی بهم داد خیلی وقت بود از این نمره ها نگرفته بودم یعنی از وقتی که یکم از نظر کاری گرفتار شده بودم حوصله نمره خوب گرفتن نداشتم ولی این یکی خیلی چسبید و انصافا فکر کنم تاثیر این نمره به این زودیها از بین نره.

انتخاب واحد هم که به شکل وحشتناکی گذشت نمی دونم این ترم چطور شده بود که من پنج شش روز همینجور واسه یه انتخاب واحد ساده دست و پا می زدم هیچ کاری درست پیش نمی رفت یه روز مدیر گروه نبود نمی دونم یه روز مسئول آموزش نبود یه روز یکی دیگه نبود کار من هم همیشه گیر کسی بود که نبود. کلا با هزار مصیبت تونستم یه ۲۰ واحد درس واسه ۲ روز بگیرم که خود این کار از شاهکارهایی که تو این مدت تونستم انجام بدم. البته جای توضیح داره که ۳ واحد این ۲۰ واحد مربوط به حاج آقا واعظی میشه که لطف ایشون زیاده و ما یه روز رو که فقط با ایشون درس داریم رو اصلا حساب نمی کنیم.

هفته پیش هم به طرز باور نکردنی هفته عجیب و غریبی بود که فکر کنم حتی ۱۰ پست هم واسه همین یه هفته بزنم بازم کمه. اتفاقاتی که تویه همین یه هفته افتاد خیلی رو من تاثیر گذاشت اولش که با فوت پدربزرگم شروع شد. اینکه آدم یه پدربزرگی داشته باشه ولی اصلا یادش نباشه که همچین فردی وجود داره. یعنی حدودا بیش از چهار سال میشد که پدربزرگ عزیزم رو ندیده بودم البته فکر نمیکنم دیدن یا ندیدنش فرقی به حالم می کرد ولی خوب به هرحال به جورایی از این مسئله که دیگه پدربزرگی هم ندارم که نبینمش ناراحت شدم. همون روز مراسم هم کلی اتفاق عجیب غریب برام افتاد که هیچ ربطی نمی تونم بینشمون پیدا کنم. اگه خدا بخواد بعدا مفصل دربارش می نویسم. فقط اینو بگم که تصمیم دارم یکم تند تند آپدیت کنم شاید این نزدیک عیدی یکم روحیم بهتر بشه حالا بعدا توضیح می دم...

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط فرهاد |

لحظات 

ساعت: یک و نیم نصفه شب

مکان: .......

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط فرهاد |

تویه دنیای لینوکس یه مزیت خیلی خوبی که وجود داره توزیعهای زیادشه. خیلی راحت میشه از بین توزیعهای موجود اونی رو که بیشتر نیازهای آدم رو برطرف میکنه انتخاب کرد. ولی همین انعطاف پذیری برای یه کاربر تازه کار و شاید کاربر متوسط سبب سردرگمی میشه طرف می یاد و جلویه خودش صدها توزیع لینوکس رو می بینه که هرکدوم امکانات و نرم افزارهای خاصی دارن و انتخاب کردن براش سخت میشه شاید حتی یه انتخابی رو بین توزیعها انجام بده و بعدا بعد از مدت زیادی متوجه بشه که توزیع بهتری براش وجود داشته و این انتخاب نکرده.

مقاله های زیادی برای نحوه انتخاب توزیع وجود داره و حتی میشه قبل از انتخاب توزیع تویه یکی از انجمن های معتبر لینوکس سوال کرد تا راهنمایی های خوبی رو تحویل آدم بدن (البته بعضی وقتها ). الان داشتم مثل همیشه انجمنگردی می کردم که یه لینک جالب رو پیدا کردم. این سایت از شما چندتا سوال فنی و غیرفنی می پرسه و بعد بهتون میگه که کدوم توزیع برای شما مناسبه و به نظر می یاد توزیعهای خوبی رو هم معرفی میکنه چون برای من خیلی خوب عمل کرد. بهم Kubuntu رو پشنهاد کرد که همین چند هفته پیش تصمیم گرفتم بهش مهاجرت کنم ولی بنا به دلایلی کاملا نامعلوم هنوز موفق نشدم این کار رو بکنم شایدم تنبلی می کنم.

بهتون پیشنهاد می کنم حتما امتحان کنید: http://www.zegeniestudios.net/ldc/

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط فرهاد |

چند وقتی میشه که وبلاگ رو آپدیت نکردم راستش باید حسش باشه که وبلاگ رو آپدیت کنم این چند مدت اصلا حسش نبود یا وقتی حسش بود وقتش نبود. شایدم اگه می خواستم وقتشم بود ولی حوصله نبود. حالا بی خیال بچسبید به همین متن که الان آپدیتش دارم می کنم چون هم حسش هست هم حوصله اش ولی ساعت ۴ صبحه و شاید یکم مثل هم اولش بزنم به جادی خاکی ...

 

نمی دونم زندگی من جوریه که با آدمهای زیادی برخورد می کنم. کسایی که واقعا با آدم روراستن خیلی کم پیدا می شن. من خودم به شخصه از دروغ بدم می یاد و حتی اگه کسی هم از دستم بخواد ناراحت بشه باز برام مهم نیست چون دروغ گفتن بیشتر سبب میشه که طرف از دستم ناراحت بشه. به نظر من دروغ گفتن فقط فرار کردنه کسی که جرات راست حرف زدن رو نداشته باشه سعی می کنه با دروغ این ترسو بودنش رو قائم کنه. دلایل خیلی زیادی وجود داره که یه نفر به خاطرش دروغ بگه شاید بتونم چندتا شو لیست کنم:

  • ترس از دست دادن موقعیت یا یک فرد خاص به خاطر نبودن اعتماد به نفس
  • ترس از اینکه با حرف راست زدن آبروش میره
  • دروغ گفتن برایه اینکه به چیزهای جدید دست پیدا کنه که در حالت عادی نمی تونه
  • دروغ گفتم برای قائم کردن دروغهای قبلی
  • داشتن خاطره بعد از راستگو بودن
  • داشتن یه جور بیماری خطرناک که اصلا طرف در حالت عادی هم دروغ میگه
  • به خاطر سروگله زدن با آدمهای دروغگو
  • ......

من اصلا به چیزی مثل دروغ سفید یا نمی دونم دروغ مصحلت آمیز اعتقاد ندارم دروغ گفتن در هر حالتی کار خیلی کثیفیه. معمولا اینجور چیزها رو به خورد آدم می دن که رویه بعضی کارها سرپوش بزارن وگرنه دروغ در هرحالتی دروغه و من تا حالا دروغی ندیدم که در دراز مدت به نفع جامعه باشه. حالا خود شما اگه خوب فکر می کنین می تونید حتی این مسئله دروغ رو با شغل افراد هم مرتبط کنین واقعا بعضی شغلها هستن که نیاز به دروغگویی دارن تا نمی دونم سر یه نفر کلاه بزارن یا به اعتقاد خودشون طرف رو راضی کنن.

تویه جامعه ایران هم که دروغ واقعا غوغا میکنه اصلا به جوری این مسئله تویه خانواده و جامعه به افراد آموزش داده میشه تا وقتی طرف به سنی رسید که خودش مستقل بشه از آموزه های خودش استفاده می کنه. پدر خیلی راحت تویه خونه دروغ میگه تویه مدرسه معلم یا ناظم دروغ می گم تو جامعه نماینده مردم با حرفهای دروغ سعی می کنه مردم رو راضی کنه بهش رای بدن کلا به نظر می یاد همه باهم دارن ترتیب به آموزش بزرگ رو میدن آموزش دروغگویی آموزش اینکه چطور در آینده گناه کنیم و با دروغ گناهای خودمون رو قائم کنیم غافل از اینکه خداوندی هم هست که دروغهای زمینی ما پیشش کارساز نیست نمی دونم اگه این افراد دروغگو با خدا روبرو بشن چیکار می خوان بکنن....

بیشتر این مطلب رو به خاطر این نوشتم که بعضیها تویه زندگی من فکر می کنن چون من از دروغ متنفرم پس نمی دونم چیم چیم ولی می خوام بگم که دروغ گفتن آغاز یک گناه دیگه است فقط با یه عمل کوچیک شاید آدم تا آخر عمرش پشیمون بشه. من نمی تونم واقعا این اوضاع رو ببینم و من هم قاطی بشم و مثل بعضیها دروغ بگم واقعا از اینکار متنفرم و دلایل زیادی هم برای این تنفر دارم.

 

برم بخوابم فردا باز باید با این دنیا و این همه کار و زندگی و درس سروکله بزنم الانم ساعت ۴.۳۰ دارم وبلاگ آپدیت می کنم خدا می دونه کی از خواب بیدار میشم صبح.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط فرهاد |

نمی دونم چرا هروقت دلم می گیره یاد این وبلاگ می افتم؟!!

شاید دلیلش این باشه که فکر می کنم با نوشتن دلم یکم آرومتر میشه ولی باز امشب دلم بدجوری گرفته. دلیل خاصی هم نمی تونم براش پیدا کنم. این بارون زیبایی هم که می باره بیشتر سبب میشه که دلم بگیره. شب عجیبی به نظرم می یاد. خیلی وقته از این بارونها نباریده یعنی تا اونجایی که یادم می یاد دو سالی میشه که بارون با رعدوبرق و صدای بلند رو نشنیدم خیلی خوشم می یاد. اصلا عاشق بارونم. آدم فکر می کنه یکی داره خیلی آروم باهاش حرف می زنه چیزهایی می گه که همیشه دلش می خواسته بشنوه: این روزگار سختی هم می گذره و روزهای بهتر باز می یان و همه این روزها فقط میشن یک خاطره. خاطره ای که با هربار بارش دوباره بارون باز به یاد آدم می یاد ولی خاطره هیچ قدرتی نداره فقط یک گذشته است گذشته ای که تموم شده.

نمی دونم چرا این احساس رو دارم که بارون نشونه ای از عشقه. عشقه به هستی به حقیقت. آدم که فکرشو می کنه می بینه چه قدرت عظیمی پشت این همه مسائل وجود داره. حتی تو هر قطره این بارون قدرت فوق العاده ای وجود داره که هیچ وقت قادر نبودیم درکش کنیم. بعضی وقتها اتفاقات عجیب یا بدی برای آدم می افته به نظر می یاد تو لحظه دنیا بازم با آدم قهر کرده ولی وقتی آدم خوب فکر می کنه می بینه که این قهر شروع یک دوستی بهتره. همیشه برای یک شروع جدید نیاز به اتفاقات جدیده. کاش قدرت این رو داشتیم که ذره ای از حکمت این اتفاقات رو بفهمیم. جوری به نظر می یاد که انگار همه چیز به هم وصل شدن هر اتفاقی مکمل اتفاق دیگه است. یک یکپارچگی مرموز. واقعا خیلی هیجان آوره. معلوم نیست فردا چه اتفاقی می افته معلوم نیست فردا شاید حتی دیگه زنده نباشیم.

تویه کل زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که باید همین لحظه موجود رو زندگی کرد نه آینده رو نه گذشته رو. اگه یکم فکر کنیم می بینیم که چه لحظات شیرینی می تونیم برای خودمون درست کنیم ولی افسوس که وقت نمی کنیم حتی فکر کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط فرهاد |

بعضی وقتها دلم خیلی میگیره و فقط نوشتنه که می تونه دلم رو باز کنه. نمی دونم این چه جور جادوییه اصلا چیزی که نمیشه توصیفش کرد یک قدرت نامرئی تویه نوشتن می تونه به دل آدم آرامش خاصی بده. نه اینکه هر وقت خواستی بشینی و چند خط بشینی همه چی حل بشه نه بعضی وقتها دل آدم میگه الان موقعه اونه که بنویسی چون واقعا دنیا دیگه برام خیلی کوچیک شده طاقت تحملشو ندارم. اون موقع وقتی چند خط بنویسم واقعا یه حس دیگه ای بهم دست میده. قبلا یک سررسید داشتم که بعضی از صفحات اون رو خطی خطی کردم الان یکم دیجیتالی شدیم تصمیم گرفتیم جایی بنویسیم که اگه کسی هم خواست بتونه بخونه و مثل ورق کاغذ طول عمر نتونه نابودش کنه. به هرحال هدف نوشتنه فرق نمی کنه چه کاغذ چه وبلاگ.

دلم بدجوری گرفته از این دنیا. از آدمهاش. نه فقط آدمهاش از کل دنیا از اتفاقاتی که می افته هرروز می افته نه یک روز نه دو روز. واقعا بعضی وقتها فکر می کنم اگه کسه دیگه ای جای من بود می تونست تحمل کنه. این ناسازگاری دنیارو. بعضی وقتها آدم احساس می کنه چند ماهی است دنیا وقف مرادشه و همه چیز خیلی خوبه و یهویی همه چیز نابود میشه یک شبه همه اون چیزی رو تویه چند ماه فکر می کرد نابود میشه. نمی دونم این چه حکمتیه تویه این دنیا. یا بعضی وقتها میشه چند ماهی که اصلا دنیا با آدم سر سازگاری نداره هرکاری می کنی باز نمیشه باز همون دردسرها با همون چیزها. واقعا دیگه خسته شدم شاید به یک مسافرت نیاز دارم شاید به یک هفته استراحت کامل نیاز دارم تا شاید حالم یکم خوب بشه. خودم هم دیگه موندم.

از هرکجا که بگی باز کم گفتی. از دوستای خوب و باحالم بگم باز کم گفتم از محبتهای دنیا بگم باز کم گفتم از دست بعضیها بگم باز کم گفتم. هیچ کس نمی خواد یک لحظه به فکر خوبی کردن باشه همش به فکر کلک و دروغ هستن. شاید هم بعضی هاشون می خوان ولی دوروبرشون بهشون این اجازه رو نمیده که خوبی دل خودشون رو به همه نشون بدن. توی تمام زندگی فقط سعی کردم که برای هرکی دوست میشم یا حتی حرف می زنم خدایی نکرده ناراحتش نکنم کاری نکنم که فردا بگه این ارزش دوستی رو نداشت ولی کاش حداقل یک نفر از دوستای من اینطور فکر می کردن کاش حداقل یکیشون به فکر دوستی و عشق بودن. نمی دونم شاید هم من اشتباه می کنم شاید باید من یکم به فکر چیزهای دیگه باشم چیزهایی که اصلا دلم نمی خواد بهشون فکر کنم. ارزش درست بودن و عشق بیشتر از این حرفهاست ارزش اینکه همیشه حرفهای دل خودت رو بزنی نه حرفهایی که از دهن دیگران درمیاد. ولی بعضیها همیشه می ترسن و تا آخر عمرشون هم خواهند ترسید که درست باشن چون فکر می کنن اگه با همه راست باشن همه سرشون کلاه می زارن ولی این فکر اونها رو نابود میکنه. حتی نخواستن یک لحظه بین آدمهای دنیا فرق بزارن. همه افراد که مثل هم نیستن.

 بعضی ها حتی معنی عشق رو هم نمی دونن چه برسه به این که عشق بورزن.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:45 قبل از ظهر توسط فرهاد |