شاید دلیلش این باشه که فکر می کنم با نوشتن دلم یکم آرومتر میشه ولی باز امشب دلم بدجوری گرفته. دلیل خاصی هم نمی تونم براش پیدا کنم. این بارون زیبایی هم که می باره بیشتر سبب میشه که دلم بگیره. شب عجیبی به نظرم می یاد. خیلی وقته از این بارونها نباریده یعنی تا اونجایی که یادم می یاد دو سالی میشه که بارون با رعدوبرق و صدای بلند رو نشنیدم خیلی خوشم می یاد. اصلا عاشق بارونم. آدم فکر می کنه یکی داره خیلی آروم باهاش حرف می زنه چیزهایی می گه که همیشه دلش می خواسته بشنوه: این روزگار سختی هم می گذره و روزهای بهتر باز می یان و همه این روزها فقط میشن یک خاطره. خاطره ای که با هربار بارش دوباره بارون باز به یاد آدم می یاد ولی خاطره هیچ قدرتی نداره فقط یک گذشته است گذشته ای که تموم شده.
نمی دونم چرا این احساس رو دارم که بارون نشونه ای از عشقه. عشقه به هستی به حقیقت. آدم که فکرشو می کنه می بینه چه قدرت عظیمی پشت این همه مسائل وجود داره. حتی تو هر قطره این بارون قدرت فوق العاده ای وجود داره که هیچ وقت قادر نبودیم درکش کنیم. بعضی وقتها اتفاقات عجیب یا بدی برای آدم می افته به نظر می یاد تو لحظه دنیا بازم با آدم قهر کرده ولی وقتی آدم خوب فکر می کنه می بینه که این قهر شروع یک دوستی بهتره. همیشه برای یک شروع جدید نیاز به اتفاقات جدیده. کاش قدرت این رو داشتیم که ذره ای از حکمت این اتفاقات رو بفهمیم. جوری به نظر می یاد که انگار همه چیز به هم وصل شدن هر اتفاقی مکمل اتفاق دیگه است. یک یکپارچگی مرموز. واقعا خیلی هیجان آوره. معلوم نیست فردا چه اتفاقی می افته معلوم نیست فردا شاید حتی دیگه زنده نباشیم.
تویه کل زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که باید همین لحظه موجود رو زندگی کرد نه آینده رو نه گذشته رو. اگه یکم فکر کنیم می بینیم که چه لحظات شیرینی می تونیم برای خودمون درست کنیم ولی افسوس که وقت نمی کنیم حتی فکر کنیم.