تبليغاتX
آزادی
عجب سالی بود این ۸۵. کلا اتفاقاتی که امسال برای من افتاد خیلی عجیب غریب و جالب بودم. نمی گم سال خیلی خوبی بود. سالی بود که دوسش داشتم خیلی باحال بود. از اتفاقات مرموز و ناخواسته خیلی خوشم می یاد (البته از نوعه خوبش) ۸۵ هم که پربود از این اتفاقات و از هر لحظه اش سعی می کردم که زندگی رو کشف کنم و می تونم بگم موفق هم بودم. بزارین باهاتون رو راست باشم با وجود اینکه دنبال عشق یا هرچیزی تویه این مایه ها نبودم محور اصلی سال ۸۵ برای من همین یک کلمه بود یعنی عشق. چه به دنبال عشق و چه عشق به دنبال من.

قبلا یاد گرفته بودم که هرلحظه زندگی رو برای خودش زندگی کنم و همین کار رو هم امسال کردم واقعا لذتبخشه اینکه آدم به هیچ چیز فکر نکنه و فقط اون لحظه ای رو که توش هست دو دستی بچسبه و زندگیش کنه. نمی گم هدف نداشته باشه می گم حال رو فدای آینده نکنه. منم همین کار کردم یا می خواستم بکنم افراد زیادی رو با این حرکتهای من مخالف بودن ولی کاش اونها هم این موضوع رو می دونستن که وقتی فردای آدم مشخص نیست چرا باید امروز رو به پای فردا بدیم. معمولا وقتی که برنامه نویسی می کنم و یا وقتی که دارم یک مطلب علمی عمیق رو می خونم هیچ چیز رو دوروبر خودم احساس نمی کنم یعنی کلا زندگی من میشه اون برنامه ای که دارم می نویسم یا اون نوشته ای که دارم می خونم. دنیای خیلی کوچکی ولی این سبب میشه که بهترین استفاده رو از اون لحظه بکنم. حالا این موضوع رو سعی کردم که تویه محیط بزرگتری مثل کل زندگی آزمایش کنم درسته زیاد نمیشه گفت موفق بودم ولی نتیجه اش بی نظیر بود. حس آزادی که به آدم دست میده باور کردنی نیست اینکه دوروبر خودت رو نبینی (منظورم دید فیزیکی نیست) واقعا خیلی سودمنده اجازه ندادن به اطرافیان که زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بدن بهترین کاریه که هرکسی تویه زندگیش می تونه انجام بده. شاید برنامه نویسها بهتر این موضوع رو متوجه بشن. معمولا این آدمهای مرموز یعنی برنامه نویسها دنیای خاصی برای خودشون دارن رفتارهای بی منطق و غیرقابل پیش بینی. حتما یادم بمونه که بعدا در مورد این افراد که خودم هم شاید یکی از اونها باشم بیشتر بنویسم.

کلا همه اینها رو گفتم که بگم این سال هم تموم شد و فقط چیزی که برای من موند خوشیها و لحظات اون بود که ازشون استفاده کردم. چی برای شما مونده؟ همین الان به این سوال جواب بدین پشت گوش نندازین. تویه یک سال گذشته به خودتون اجازه دادین که احساس آزادی کنین یا نه کار، زندگی، درس، اطرافیان، دوست دختر یا هرچیزه دیگه ای این آزادی رو ازتون گرفته. الان بهترین موقع است که بتونین این مزاحمها رو کشف کنید و از زندگیتون بیرونشون کنید نزارید اینکار برای سال بعد بمونه همین الان. اگه نمی تونید کلا بیرونشون کنید تاثیرشون رو به حداقل برسونین. این توصیه رو از من قبول کنید و آخر ۸۶ سالتون رو با سال قبل مقایسه کنید خودتون متوجه میشید که چی شده. شما کی بودید و چی شدید. تنهاتون نمی زارم من هم همین الان این مزاحمها رو پیدا می کنم و کارشون رو تا سال تحویل که فکر کنم فردا باشه تموم میکنم. نزارید که زندانی افکار یا افراد یا هرچیز دیگه ای باشید آزادی رو برای خودتون از اول معنی کنید. نمیشه برای آزادی یک تعریف نوشت هرکسی باید خودش تعریفی از آزادی خودش داشته باشه.

یه چیز دیگه هست که می خوام بگم اینکه سال جدید همیشه با خودش اتفاقات جدید می یاره. همیشه اعتقاد داشتم اگه سال عوض میشه حتما چیزهای دیگه ای هم عوض خواهد شد پس خودم رو همیشه برای اتفاقات جدید آماده میکنم و همین انتظار برای اتفاقات جدید خودش هیجان خاصی داره که توصیف شدنی نیست. مطمئنم که سال ۸۶ برای همه شما و البته من سال خوبی هست شما هم اعتقاد داشته باشید اجازه بدید زندگی یکم بیشتر بهتون خوش بگذره. من خودم که کلا چند روز همه چیز رو تعطیل می کنم وفقط خوشگذرونی شما هم زیاد سخت نگیرید یه عیدی به خودتون تویه سال جدید بدید و بزارید این بزرگترین عیدی سال جدیدتون باشه.

راستی اون عشقی که اول پست گفتم عشق به زندگی بود نه یک فرد. سال ۸۵ برای من سال عشق به زندگی بود. انتظار نداشته باشین که من آزادی رو به پای عشق به یک نفر بفروشم.

امیدوارم هرچه زودتر سال تحویل بشه تا اتفاقات جدید هم شروع بشه ......

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط فرهاد |

دوستان 

زمان: یادم نیست ولی حدودا دو سه ماه پیش بود

مکان: همین دوروبر

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط فرهاد |

نمی دونم چرا این همه موضوع برای آپدیت کردن وبلاگ دارم ولی هروقت می خوام بیام وبلاگ رو آپدیت کنم یه جورایی میشه که کلا این موضوع از یادم میره. الان فکر کنم بیشتر از دو ماهه که پست جدید نداشتم ولی خداییش تو همین مدت چندتا موضوع خیلی خوب به ذهنم رسیده که بیام بنویسم حتی چندتا مطلب خوب هم آماده کردم ولی اصلا نشده که بفرستمش بالا. بهرحال حالا حتما حکمتی تویه این مسئله بوده که اینجوری شده.

ADSL هم که هفته پیش وصل شد دیگه باید از این به بعد بیشتر به فکر نوشتن باشم یعنی دلمم هم می خواد که بنویسم ولی نمیشه دیگه. حالا بیخیال این موضوع بزارید بگم از اتفاقاتی که تویه این مدت افتاد. کلا که امتحانات خوب بودن یعنی نمرات از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بهتر بودن کلی خرخونی کرده بودم که ترم قبل رو خوب رد کنم واقعا برام حیاتی بود. به خصوص درس هوش مصنوعی که نمره گرفتن از استاد رضوی کار هرکسی نیست کلی رو این درس حساب باز کرده بودم. یه نمره ۱۶ هم گرفتم که واقعا اعتماد نفس بالایی بهم داد خیلی وقت بود از این نمره ها نگرفته بودم یعنی از وقتی که یکم از نظر کاری گرفتار شده بودم حوصله نمره خوب گرفتن نداشتم ولی این یکی خیلی چسبید و انصافا فکر کنم تاثیر این نمره به این زودیها از بین نره.

انتخاب واحد هم که به شکل وحشتناکی گذشت نمی دونم این ترم چطور شده بود که من پنج شش روز همینجور واسه یه انتخاب واحد ساده دست و پا می زدم هیچ کاری درست پیش نمی رفت یه روز مدیر گروه نبود نمی دونم یه روز مسئول آموزش نبود یه روز یکی دیگه نبود کار من هم همیشه گیر کسی بود که نبود. کلا با هزار مصیبت تونستم یه ۲۰ واحد درس واسه ۲ روز بگیرم که خود این کار از شاهکارهایی که تو این مدت تونستم انجام بدم. البته جای توضیح داره که ۳ واحد این ۲۰ واحد مربوط به حاج آقا واعظی میشه که لطف ایشون زیاده و ما یه روز رو که فقط با ایشون درس داریم رو اصلا حساب نمی کنیم.

هفته پیش هم به طرز باور نکردنی هفته عجیب و غریبی بود که فکر کنم حتی ۱۰ پست هم واسه همین یه هفته بزنم بازم کمه. اتفاقاتی که تویه همین یه هفته افتاد خیلی رو من تاثیر گذاشت اولش که با فوت پدربزرگم شروع شد. اینکه آدم یه پدربزرگی داشته باشه ولی اصلا یادش نباشه که همچین فردی وجود داره. یعنی حدودا بیش از چهار سال میشد که پدربزرگ عزیزم رو ندیده بودم البته فکر نمیکنم دیدن یا ندیدنش فرقی به حالم می کرد ولی خوب به هرحال به جورایی از این مسئله که دیگه پدربزرگی هم ندارم که نبینمش ناراحت شدم. همون روز مراسم هم کلی اتفاق عجیب غریب برام افتاد که هیچ ربطی نمی تونم بینشمون پیدا کنم. اگه خدا بخواد بعدا مفصل دربارش می نویسم. فقط اینو بگم که تصمیم دارم یکم تند تند آپدیت کنم شاید این نزدیک عیدی یکم روحیم بهتر بشه حالا بعدا توضیح می دم...

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط فرهاد |