وقتی همه چیز توی زندگیم عادی میشه اون موقع است که حس نوشتن هم توی وجودم خاموش میشه. اگه این مدت طولانی وبلاگ رو آپدیت نکردم دلیلش همین بوده و بس که زندگی به شدت عادی بوده و من هم به شدت مشغول زندگی کردن. الان هم که دارم این رو مینویسم شاید این احساس توی وجودم باشه که اون خلا همیشگی رو باز حس میکنم. این خلایی رو که میگم اصلا قابل توصیف نیست و با هیچ چیز هم نمیشه پرش کرد. نمیگم از زندگی لذت نمیبرم من خودم رو جوری بار آوردم که از هر لحظه زندگی سعی میکنم لذت ببرم ولی گاهی، هر از چند گاهی، حس غریبی به دلم رخنه میکنه که قابل توصیف نیست و دوای اون هم معلوم نیست ولی نوشتن کمک میکنه که سریعتر به حالت عادی برگردم.
اما چه خبر....
تویه این مدت اعتراف میکنم به شدت آلوده پول شدم چیزی که زیاد خوشم نمییاد. پول چیز بدی نیست ولی اینکه آدم آلوده پول بشه و مجبور باشه که شب و روز جون بکنه تا پول دربیاره یه مقداری حداقل برای من عذاب آوره زیاد دوست ندارم زندگیم طوری بشه که برده پول بشم و مجبور باشم از خوشیهای زندگی بگذرم تا به پول برسم. همون بهتر که هیچ پولی نداشته باشم ولی از زندگی لذت ببرم. البته نمیدونم توی این دوره چطور میشه بدون پول از زندگی لذت برد.... شاید بعدا یه فکرایی برای این قضیه بکنم.....
امروز .... یا بهتر بگم دیروز هم که 16 آذر روز دانشجو بود و مراسم عجیب و غریبی توی دانشگاه ما برگزار شد که به نوعی لذتبخش و به نوعی زجرآور. فلسفه وجود همچین جشنهایی لذت بردن از لحظات ولی اینکه من چقدر از این لحظات لذت بردم رو دقیق نمیدونم. من همیشه وقتی توی محیطی قرار میگیرم که احساس یکی بودن با جمع رو ندارم زیاد بهم خوش نمیگذره در واقع وقتی به بقیه نگاه میکنم و میبینم که دنبال چیزایین که هیچ رغبتی حتی به فکر کردن به این موارد ندارم احساس غربت توی جمع بهم دست میده. حس غریبیه توی جمعی باشی در حالی که دوستان زیادی هم داری ولی حس کنی که غریبی. زندگی میتونه خیلی وحشتناک باشه. درسته همیشه این وحشتها برای من مقطعی بوده و آدمی نیستم که محیطی رو که دوست ندارم تحمل کنم.
همون حس خلایی که گفتم بیشتر موقعی ظاهر میشه که همچین اتفاقاتی برای من بیفته شاید بین حس غریبی توی خاک خودت با اون حس خلایی که میگم ارتباط تنگاتنگی داشته باشه. احساس میکنم اینجا خاک من نیست ......
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط فرهاد
|