هفته پیش تهران بودم واقعا هفته جالبی برام بود. خوب مثل هر سال تصمیم گرفته بودم که نمایشگاه کتاب رو از حضور خودم بی نصیب نزارم. البته امسال چندتا از بروبچز هم اونجا بودم و کلی بهمون خوش گذشت، یه نصف روز رو اگه حساب نکنیم. چون بنا به دلایلی کاملا ناشناس (و شاید شناس) حالم گرفته بود و حال و حوصله خوبی نداشتم. کلا اگه اون نصف روز و البته شب همون روز رو حساب نکنیم هفته قبل فوق العاده بود. شب همون روز رو هم که به شکل کاملا متفاوتی گذروندم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم من یه شب تویه یک مسافرخونه ای که خدا می دونه درجه چند بود بخوابم. اون شب اوضاعی پیش اومد که مجبور شدم دنبال هتل بگردم تا شب رو حداقل بیرون تویه پارک نخوابم. خدا شاهده به هر هتلی که سر زدم یا تلفن کردم بهشون گفتن که ظرفیتشون تکمیله از بهترین هتل شهر بگرید تا یک هتل دو ستاره تویه یک کوچه با هزارتا پیچ. نمی دونم چطور شده بود که اون شب همه هتلهای شهر مثلا بزرگ تهران پر شده بود. بالاخره راضی به همون مسافرخونه نزدیک راه آهن شدم. فکرش رو بکنید شب قبل رو چطوری گذرونده بودم و اون شب کجا بودم. حالا اگه از بوی خوش اون اتاق بگذریم و اینکه بنا به دلایلی چراغ رو تا صبح خاموش نکرده خوابیدم می تونم بگم حداقل ۵ بار طول شب با صداهای عجیب غریبی که از تویه سالن مسافرخونه به گوش می رسید از خواب بلند شد. آخه یکی نیست به این جماعت مسافرخونه ای بگه نصف شب این صداهای عجیب و غریب چیه که ایجاد می کنید. فکر یکی مثل من رو که مجبور فردا صبح زود بلند شه رو نمی کنید فکر چهار نفر دیگه رو که با خانواده اونجا هستن رو بکنید.
خدا نکنه روزی مجبور بشم با خانواده شب رو تویه همچین جایی بگذرونم فکر کنم اگه همچین روزی باشه دیگه آخرین شب زندگی من میشه. تنهاییش تویه اون بازداشتگاه بودن خودش عالمیه. وقتی فکر می کنم به تفاوت بین مردم این نقطه از شهر تهران با بخش غربیش دیگه چیزی نمی تونم در توصیف این شهر بگم. البته نمیشه همه گناه رو سر اونوریها انداخت مسلما خود این افراد این طرفی هم گناهکارن که به همچین روزی افتادن. شاید اون یک شب هم برای من فرصتی بود که بیشتر در مورد این موضوعها فکر کنم. به هرحال این هم شبی بود از شبهای خدا همیشه نمیشه که تویه جای گرم و نرم گرفت خوابید باید اینجور اتفاقها هم برای آدم بیوفته که لذت همون خواب قبلی رو بیشتر از قبل حس کنه.
از اینکه به خودم این اجازه رو می دم که زندگی رو آزادنه تجربه کنم راضیم. اگه خدایی نکرده منم مثل بقیه آدمهایی می شدم که خودشون رو محکوم به زندگی کردن که هدفشون چیزی بیشتر از افکار محدودشون نیست بعد از چند سال که این دوران اوج جوانی رو از دست می دادم مطمئنم که افسوس می خوردم. حتی اگه اشتباهی هم تویه زندگی من باشه اینکه به خودم اجازه می دم اشتباه کنم به نظرم سبب میشه که هرروز بهتر از قبل فکر کنم چون تا اشتباهات کوچیک نباشن هیچ کس نمی تونه به هیچ جایی برسه. خیلی جالبه که بیشتر مردم به خودشون حتی اجازه نمی دن چندتا اشتباه کوچیک بکنن برای همین همیشه درجا می زنن چون می ترسن که قدم بردارن مبادا قدمی که برمی دارن جلویه پاشون خالی بشه. همین ترس از قدم برداشتن سبب میشه هیچ وقت به اون چیزی که می خوان نرسن. فکر نکنید وقتی از قدم برداشتن می گم منظورم قدمهای خیلی بزرگه نه حتی اگه انسان به خودش اجازه بده یک قدم در جهت آزادیهای خودش برداره خیلیه.
قبلا یاد گرفته بودم که هرلحظه زندگی رو برای خودش زندگی کنم و همین کار رو هم امسال کردم واقعا لذتبخشه اینکه آدم به هیچ چیز فکر نکنه و فقط اون لحظه ای رو که توش هست دو دستی بچسبه و زندگیش کنه. نمی گم هدف نداشته باشه می گم حال رو فدای آینده نکنه. منم همین کار کردم یا می خواستم بکنم افراد زیادی رو با این حرکتهای من مخالف بودن ولی کاش اونها هم این موضوع رو می دونستن که وقتی فردای آدم مشخص نیست چرا باید امروز رو به پای فردا بدیم. معمولا وقتی که برنامه نویسی می کنم و یا وقتی که دارم یک مطلب علمی عمیق رو می خونم هیچ چیز رو دوروبر خودم احساس نمی کنم یعنی کلا زندگی من میشه اون برنامه ای که دارم می نویسم یا اون نوشته ای که دارم می خونم. دنیای خیلی کوچکی ولی این سبب میشه که بهترین استفاده رو از اون لحظه بکنم. حالا این موضوع رو سعی کردم که تویه محیط بزرگتری مثل کل زندگی آزمایش کنم درسته زیاد نمیشه گفت موفق بودم ولی نتیجه اش بی نظیر بود. حس آزادی که به آدم دست میده باور کردنی نیست اینکه دوروبر خودت رو نبینی (منظورم دید فیزیکی نیست) واقعا خیلی سودمنده اجازه ندادن به اطرافیان که زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بدن بهترین کاریه که هرکسی تویه زندگیش می تونه انجام بده. شاید برنامه نویسها بهتر این موضوع رو متوجه بشن. معمولا این آدمهای مرموز یعنی برنامه نویسها دنیای خاصی برای خودشون دارن رفتارهای بی منطق و غیرقابل پیش بینی. حتما یادم بمونه که بعدا در مورد این افراد که خودم هم شاید یکی از اونها باشم بیشتر بنویسم.
کلا همه اینها رو گفتم که بگم این سال هم تموم شد و فقط چیزی که برای من موند خوشیها و لحظات اون بود که ازشون استفاده کردم. چی برای شما مونده؟ همین الان به این سوال جواب بدین پشت گوش نندازین. تویه یک سال گذشته به خودتون اجازه دادین که احساس آزادی کنین یا نه کار، زندگی، درس، اطرافیان، دوست دختر یا هرچیزه دیگه ای این آزادی رو ازتون گرفته. الان بهترین موقع است که بتونین این مزاحمها رو کشف کنید و از زندگیتون بیرونشون کنید نزارید اینکار برای سال بعد بمونه همین الان. اگه نمی تونید کلا بیرونشون کنید تاثیرشون رو به حداقل برسونین. این توصیه رو از من قبول کنید و آخر ۸۶ سالتون رو با سال قبل مقایسه کنید خودتون متوجه میشید که چی شده. شما کی بودید و چی شدید. تنهاتون نمی زارم من هم همین الان این مزاحمها رو پیدا می کنم و کارشون رو تا سال تحویل که فکر کنم فردا باشه تموم میکنم. نزارید که زندانی افکار یا افراد یا هرچیز دیگه ای باشید آزادی رو برای خودتون از اول معنی کنید. نمیشه برای آزادی یک تعریف نوشت هرکسی باید خودش تعریفی از آزادی خودش داشته باشه.
یه چیز دیگه هست که می خوام بگم اینکه سال جدید همیشه با خودش اتفاقات جدید می یاره. همیشه اعتقاد داشتم اگه سال عوض میشه حتما چیزهای دیگه ای هم عوض خواهد شد پس خودم رو همیشه برای اتفاقات جدید آماده میکنم و همین انتظار برای اتفاقات جدید خودش هیجان خاصی داره که توصیف شدنی نیست. مطمئنم که سال ۸۶ برای همه شما و البته من سال خوبی هست شما هم اعتقاد داشته باشید اجازه بدید زندگی یکم بیشتر بهتون خوش بگذره. من خودم که کلا چند روز همه چیز رو تعطیل می کنم وفقط خوشگذرونی شما هم زیاد سخت نگیرید یه عیدی به خودتون تویه سال جدید بدید و بزارید این بزرگترین عیدی سال جدیدتون باشه.
راستی اون عشقی که اول پست گفتم عشق به زندگی بود نه یک فرد. سال ۸۵ برای من سال عشق به زندگی بود. انتظار نداشته باشین که من آزادی رو به پای عشق به یک نفر بفروشم. ![]()
امیدوارم هرچه زودتر سال تحویل بشه تا اتفاقات جدید هم شروع بشه ......
نمی دونم زندگی من جوریه که با آدمهای زیادی برخورد می کنم. کسایی که واقعا با آدم روراستن خیلی کم پیدا می شن. من خودم به شخصه از دروغ بدم می یاد و حتی اگه کسی هم از دستم بخواد ناراحت بشه باز برام مهم نیست چون دروغ گفتن بیشتر سبب میشه که طرف از دستم ناراحت بشه. به نظر من دروغ گفتن فقط فرار کردنه کسی که جرات راست حرف زدن رو نداشته باشه سعی می کنه با دروغ این ترسو بودنش رو قائم کنه. دلایل خیلی زیادی وجود داره که یه نفر به خاطرش دروغ بگه شاید بتونم چندتا شو لیست کنم:
من اصلا به چیزی مثل دروغ سفید یا نمی دونم دروغ مصحلت آمیز اعتقاد ندارم دروغ گفتن در هر حالتی کار خیلی کثیفیه. معمولا اینجور چیزها رو به خورد آدم می دن که رویه بعضی کارها سرپوش بزارن وگرنه دروغ در هرحالتی دروغه و من تا حالا دروغی ندیدم که در دراز مدت به نفع جامعه باشه. حالا خود شما اگه خوب فکر می کنین می تونید حتی این مسئله دروغ رو با شغل افراد هم مرتبط کنین واقعا بعضی شغلها هستن که نیاز به دروغگویی دارن تا نمی دونم سر یه نفر کلاه بزارن یا به اعتقاد خودشون طرف رو راضی کنن.
تویه جامعه ایران هم که دروغ واقعا غوغا میکنه اصلا به جوری این مسئله تویه خانواده و جامعه به افراد آموزش داده میشه تا وقتی طرف به سنی رسید که خودش مستقل بشه از آموزه های خودش استفاده می کنه. پدر خیلی راحت تویه خونه دروغ میگه تویه مدرسه معلم یا ناظم دروغ می گم تو جامعه نماینده مردم با حرفهای دروغ سعی می کنه مردم رو راضی کنه بهش رای بدن کلا به نظر می یاد همه باهم دارن ترتیب به آموزش بزرگ رو میدن آموزش دروغگویی آموزش اینکه چطور در آینده گناه کنیم و با دروغ گناهای خودمون رو قائم کنیم غافل از اینکه خداوندی هم هست که دروغهای زمینی ما پیشش کارساز نیست نمی دونم اگه این افراد دروغگو با خدا روبرو بشن چیکار می خوان بکنن....
بیشتر این مطلب رو به خاطر این نوشتم که بعضیها تویه زندگی من فکر می کنن چون من از دروغ متنفرم پس نمی دونم چیم چیم ولی می خوام بگم که دروغ گفتن آغاز یک گناه دیگه است فقط با یه عمل کوچیک شاید آدم تا آخر عمرش پشیمون بشه. من نمی تونم واقعا این اوضاع رو ببینم و من هم قاطی بشم و مثل بعضیها دروغ بگم واقعا از اینکار متنفرم و دلایل زیادی هم برای این تنفر دارم.
برم بخوابم فردا باز باید با این دنیا و این همه کار و زندگی و درس سروکله بزنم الانم ساعت ۴.۳۰ دارم وبلاگ آپدیت می کنم خدا می دونه کی از خواب بیدار میشم صبح.
شاید دلیلش این باشه که فکر می کنم با نوشتن دلم یکم آرومتر میشه ولی باز امشب دلم بدجوری گرفته. دلیل خاصی هم نمی تونم براش پیدا کنم. این بارون زیبایی هم که می باره بیشتر سبب میشه که دلم بگیره. شب عجیبی به نظرم می یاد. خیلی وقته از این بارونها نباریده یعنی تا اونجایی که یادم می یاد دو سالی میشه که بارون با رعدوبرق و صدای بلند رو نشنیدم خیلی خوشم می یاد. اصلا عاشق بارونم. آدم فکر می کنه یکی داره خیلی آروم باهاش حرف می زنه چیزهایی می گه که همیشه دلش می خواسته بشنوه: این روزگار سختی هم می گذره و روزهای بهتر باز می یان و همه این روزها فقط میشن یک خاطره. خاطره ای که با هربار بارش دوباره بارون باز به یاد آدم می یاد ولی خاطره هیچ قدرتی نداره فقط یک گذشته است گذشته ای که تموم شده.
نمی دونم چرا این احساس رو دارم که بارون نشونه ای از عشقه. عشقه به هستی به حقیقت. آدم که فکرشو می کنه می بینه چه قدرت عظیمی پشت این همه مسائل وجود داره. حتی تو هر قطره این بارون قدرت فوق العاده ای وجود داره که هیچ وقت قادر نبودیم درکش کنیم. بعضی وقتها اتفاقات عجیب یا بدی برای آدم می افته به نظر می یاد تو لحظه دنیا بازم با آدم قهر کرده ولی وقتی آدم خوب فکر می کنه می بینه که این قهر شروع یک دوستی بهتره. همیشه برای یک شروع جدید نیاز به اتفاقات جدیده. کاش قدرت این رو داشتیم که ذره ای از حکمت این اتفاقات رو بفهمیم. جوری به نظر می یاد که انگار همه چیز به هم وصل شدن هر اتفاقی مکمل اتفاق دیگه است. یک یکپارچگی مرموز. واقعا خیلی هیجان آوره. معلوم نیست فردا چه اتفاقی می افته معلوم نیست فردا شاید حتی دیگه زنده نباشیم.
تویه کل زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که باید همین لحظه موجود رو زندگی کرد نه آینده رو نه گذشته رو. اگه یکم فکر کنیم می بینیم که چه لحظات شیرینی می تونیم برای خودمون درست کنیم ولی افسوس که وقت نمی کنیم حتی فکر کنیم.
اگر امروز تنهایی و دلت گرفته. اگر امروز فکر می کنی همه تورو تنها گذاشتن و رفتن. توهم بیخیال آنها شو تو هم آنها رو از مغزت بیرون کن بزار آنها هم تنها بمانند همین الان عشق دیگری منتظر توست اگر دیر بجنبی عشق جدیدت رو از دست می دهی و معلوم نیست که باز تاکی تنها خواهی ماند. همین الان کسی است که می خواهد بهش عشق بورزی اگر این کار را نکنی فردا دیگر در تنهایی نمی توانی کاری بکنی و افسوس روز گذشته را می خوری. حرف دلت را گوش بده و دستورات آن را انجام بده تا فردا بتوانی ادعا کنی که برای خودت زندگی کردی نه برای دیگران.
اگر دلت می خواد همین الان در میان جمع داد بزنی فریاد بزنی همین کار را بکن نگذار این فکر که دیگران در مورد من چه فکر خواهند کرد تورا برای همیشه فلج کند نگذار فکرهای بی پایه و اساس کنترل تورا بدست بگیرند. همین الان پاشو و هرکجا هستی فریاد بزن تا احساس کنی وجود داری و به خودت ارزش بیش از آنچه تصور می کنی قائلی.
در ضمن مرگ ناگهانی جاچینتو فاکتی مدیر باشگاه اینترمیلان ایتالیا در سن ۶۴ سالگی همه مارا متاثر کرد. مرد بزرگی بود هم در دورانی که در درون زمین سبز برای اینتر مدافع افسانه ای بود و هم بعد از آن هیچ وقت اینتر را تنها نگذاشت. ما هم هیچ وقت اورا تنها نخواهیم گذاشت همیشه در دل ما جای خواهد داشت همواره در هر موفقیت اینتر او را به یاد خواهیم داشت. زندگی پرافتخاری داشت و به نظر من همیشه حرف دلش را گوش داده و به همین خاطر همه از او به نیکی یاد می کنند. اون مرد بزرگی بود و خواهد بود ....![]()
من فکر می کنم آزادی هرکس دست خودشه می تونه همونجوری که دلش می خواد زندگی کنه نیاز نیست زندگی بهتر رو بهش هدیه بدن یا معجزه ای رخ بده فقط کافیه طرز تفکرش رو عوض کنه. کافیه آدمهای اطرافش و سنتهای غلطی رو نگاه کنه که قصد دارن اون رو اسیر خودشون کنن تا لحظات عمرش سریعتر بگذره و روزی بیدار بشه ببینه که دیگه برای عوض شدن خیلی دیره چون عمرش تموم شده و هرلحظه ممکنه غرق دنیای دیگه ای بشه که معلوم نیست سرنوشتش چیه. بهتره همین الان بیدار بشیم و اختیار زندگی خودمون رو داشته باشیم نگذاریم افراد دیگه به هرنحوی بر زندگی ما تسلط داشته باشنو مطمئن باشید با گفتن یک کله نه هیچ مشکلی پیش نمی یاد حتی اگر این نه برای کار خیلی ساده ای باشه به شما یاد میده که چطور برای خودتون و عمرتون ارزش قائل بشید چطور اجازه ندید دیگران با عمر شما هرجور که دلشون می خواد بازی کنن.
من به یک جمله اعتقاد کامل دارم یا خودت برای خودت سرنوشت رو درست می کنی یا دیگران و محیط اطرافت هرجور که دلشون خواست سرنوشتی برای تو در نظر می گیرن. این یک قانونه اگه توجه کنید در تمامی لحظات عمرتان این قانون حاکم بوده و بعد از این هم حاکم خواهد بود. یک اراده کافی است تا سرنوشت دلخواه خودتون رو داشته باشید.
کمی در این مورد فکر کنید و تا پست بعدی کمی تمرین کنید تا به نه گفتن عادت کنید به خدا ضرر نمی بینید. ![]()