تبليغاتX
آزادی - عجب روزگاری داریم ما!
نمی دونم چرا این همه موضوع برای آپدیت کردن وبلاگ دارم ولی هروقت می خوام بیام وبلاگ رو آپدیت کنم یه جورایی میشه که کلا این موضوع از یادم میره. الان فکر کنم بیشتر از دو ماهه که پست جدید نداشتم ولی خداییش تو همین مدت چندتا موضوع خیلی خوب به ذهنم رسیده که بیام بنویسم حتی چندتا مطلب خوب هم آماده کردم ولی اصلا نشده که بفرستمش بالا. بهرحال حالا حتما حکمتی تویه این مسئله بوده که اینجوری شده.

ADSL هم که هفته پیش وصل شد دیگه باید از این به بعد بیشتر به فکر نوشتن باشم یعنی دلمم هم می خواد که بنویسم ولی نمیشه دیگه. حالا بیخیال این موضوع بزارید بگم از اتفاقاتی که تویه این مدت افتاد. کلا که امتحانات خوب بودن یعنی نمرات از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بهتر بودن کلی خرخونی کرده بودم که ترم قبل رو خوب رد کنم واقعا برام حیاتی بود. به خصوص درس هوش مصنوعی که نمره گرفتن از استاد رضوی کار هرکسی نیست کلی رو این درس حساب باز کرده بودم. یه نمره ۱۶ هم گرفتم که واقعا اعتماد نفس بالایی بهم داد خیلی وقت بود از این نمره ها نگرفته بودم یعنی از وقتی که یکم از نظر کاری گرفتار شده بودم حوصله نمره خوب گرفتن نداشتم ولی این یکی خیلی چسبید و انصافا فکر کنم تاثیر این نمره به این زودیها از بین نره.

انتخاب واحد هم که به شکل وحشتناکی گذشت نمی دونم این ترم چطور شده بود که من پنج شش روز همینجور واسه یه انتخاب واحد ساده دست و پا می زدم هیچ کاری درست پیش نمی رفت یه روز مدیر گروه نبود نمی دونم یه روز مسئول آموزش نبود یه روز یکی دیگه نبود کار من هم همیشه گیر کسی بود که نبود. کلا با هزار مصیبت تونستم یه ۲۰ واحد درس واسه ۲ روز بگیرم که خود این کار از شاهکارهایی که تو این مدت تونستم انجام بدم. البته جای توضیح داره که ۳ واحد این ۲۰ واحد مربوط به حاج آقا واعظی میشه که لطف ایشون زیاده و ما یه روز رو که فقط با ایشون درس داریم رو اصلا حساب نمی کنیم.

هفته پیش هم به طرز باور نکردنی هفته عجیب و غریبی بود که فکر کنم حتی ۱۰ پست هم واسه همین یه هفته بزنم بازم کمه. اتفاقاتی که تویه همین یه هفته افتاد خیلی رو من تاثیر گذاشت اولش که با فوت پدربزرگم شروع شد. اینکه آدم یه پدربزرگی داشته باشه ولی اصلا یادش نباشه که همچین فردی وجود داره. یعنی حدودا بیش از چهار سال میشد که پدربزرگ عزیزم رو ندیده بودم البته فکر نمیکنم دیدن یا ندیدنش فرقی به حالم می کرد ولی خوب به هرحال به جورایی از این مسئله که دیگه پدربزرگی هم ندارم که نبینمش ناراحت شدم. همون روز مراسم هم کلی اتفاق عجیب غریب برام افتاد که هیچ ربطی نمی تونم بینشمون پیدا کنم. اگه خدا بخواد بعدا مفصل دربارش می نویسم. فقط اینو بگم که تصمیم دارم یکم تند تند آپدیت کنم شاید این نزدیک عیدی یکم روحیم بهتر بشه حالا بعدا توضیح می دم...

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط فرهاد |