تبليغاتX
آزادی - شبهای خدا
مثلا قرار بود سال جدید تند تند وبلاگ رو آپدیت کنم ولی به نظر می یاد اوضاع همونجور مثل قبله یعنی باید حال و حوصله اش باشه که وبلاگ آپدیت بشه. آخرین پستی که زده بودم برای سال پیش بود یعنی این الان اولین پست سال جدید هستش. از وقتی وارد ۸۶ شدیم همونطور که قبلا هم پیش بینی کرده بودم اتفاقات جدید شروع شدن ولی این دفعه واقعا خیلی فرق داره اتفاقاتی که امسال برام داره می افته خیلی جالبتر از گذشته هستش. زندگی رو دارم از یک بعد دیگه ای تجربه می کنم که برام جذابیت خاصی داره. این مسئله رو بنا به دلایلی هنوز نمی تونم کامل براتون توصیف کنم ولی اگه بعدا فرصتی باقی باشه حتما در مورد شکل جدید تجربه زندگی براتون می نویسم.

هفته پیش تهران بودم واقعا هفته جالبی برام بود. خوب مثل هر سال تصمیم گرفته بودم که نمایشگاه کتاب رو از حضور خودم بی نصیب نزارم. البته امسال چندتا از بروبچز هم اونجا بودم و کلی بهمون خوش گذشت، یه نصف روز رو اگه حساب نکنیم. چون بنا به دلایلی کاملا ناشناس (و شاید شناس) حالم گرفته بود و حال و حوصله خوبی نداشتم. کلا اگه اون نصف روز و البته شب همون روز رو حساب نکنیم هفته قبل فوق العاده بود. شب همون روز رو هم که به شکل کاملا متفاوتی گذروندم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم من یه شب تویه یک مسافرخونه ای که خدا می دونه درجه چند بود بخوابم. اون شب اوضاعی پیش اومد که مجبور شدم دنبال هتل بگردم تا شب رو حداقل بیرون تویه پارک نخوابم. خدا شاهده به هر هتلی که سر زدم یا تلفن کردم بهشون گفتن که ظرفیتشون تکمیله از بهترین هتل شهر بگرید تا یک هتل دو ستاره تویه یک کوچه با هزارتا پیچ. نمی دونم چطور شده بود که اون شب همه هتلهای شهر مثلا بزرگ تهران پر شده بود. بالاخره راضی به همون مسافرخونه نزدیک راه آهن شدم. فکرش رو بکنید شب قبل رو چطوری گذرونده بودم و اون شب کجا بودم. حالا اگه از بوی خوش اون اتاق بگذریم و اینکه بنا به دلایلی چراغ رو تا صبح خاموش نکرده خوابیدم می تونم بگم حداقل ۵ بار طول شب با صداهای عجیب غریبی که از تویه سالن مسافرخونه به گوش می رسید از خواب بلند شد. آخه یکی نیست به این جماعت مسافرخونه ای بگه نصف شب این صداهای عجیب و غریب چیه که ایجاد می کنید. فکر یکی مثل من رو که مجبور فردا صبح زود بلند شه رو نمی کنید فکر چهار نفر دیگه رو که با خانواده اونجا هستن رو بکنید.

خدا نکنه روزی مجبور بشم با خانواده شب رو تویه همچین جایی بگذرونم فکر کنم اگه همچین روزی باشه دیگه آخرین شب زندگی من میشه. تنهاییش تویه اون بازداشتگاه بودن خودش عالمیه. وقتی فکر می کنم به تفاوت بین مردم این نقطه از شهر تهران با بخش غربیش دیگه چیزی نمی تونم در توصیف این شهر بگم. البته نمیشه همه گناه رو سر اونوریها انداخت مسلما خود این افراد این طرفی هم گناهکارن که به همچین روزی افتادن. شاید اون یک شب هم برای من فرصتی بود که بیشتر در مورد این موضوعها فکر کنم. به هرحال این هم شبی بود از شبهای خدا همیشه نمیشه که تویه جای گرم و نرم گرفت خوابید باید اینجور اتفاقها هم برای آدم بیوفته که لذت همون خواب قبلی رو بیشتر از قبل حس کنه.

از اینکه به خودم این اجازه رو می دم که زندگی رو آزادنه تجربه کنم راضیم. اگه خدایی نکرده منم مثل بقیه آدمهایی می شدم که خودشون رو محکوم به زندگی کردن که هدفشون چیزی بیشتر از افکار محدودشون نیست بعد از چند سال که این دوران اوج جوانی رو از دست می دادم مطمئنم که افسوس می خوردم. حتی اگه اشتباهی هم تویه زندگی من باشه اینکه به خودم اجازه می دم اشتباه کنم به نظرم سبب میشه که هرروز بهتر از قبل فکر کنم چون تا اشتباهات کوچیک نباشن هیچ کس نمی تونه به هیچ جایی برسه. خیلی جالبه که بیشتر مردم به خودشون حتی اجازه نمی دن چندتا اشتباه کوچیک بکنن برای همین همیشه درجا می زنن چون می ترسن که قدم بردارن مبادا قدمی که برمی دارن جلویه پاشون خالی بشه. همین ترس از قدم برداشتن سبب میشه هیچ وقت به اون چیزی که می خوان نرسن. فکر نکنید وقتی از قدم برداشتن می گم منظورم قدمهای خیلی بزرگه نه حتی اگه انسان به خودش اجازه بده یک قدم در جهت آزادیهای خودش برداره خیلیه.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط فرهاد |